تقدیم به امیر خوبم...

لحظه های بی تو بودن را لمس می کنم.
تنهایی عمیقی خالی دستانم را پر کرده است
تنهای تنها
در جاده ای طولانی و بی مقصد
بدون تو....
پوچ می شوم از نبودنت
نمی توانی باور کنی که چگونه نگاهم از آواز های خوش تهی شده است و چگونه دلم را با ورق پاره های خاطراتت خوش کرده ام...
تنها هستم می شنوی؟
تنها...
به اندازه ی تمام لحظه های نبودنت
به وسعتی دست نیافتنی.
تهی شده ام از قصه های تب آلود چشمانت!
نفسهای بی خودانه ام بی تو از تپش افتاده اند!
مرا بیاغاز...
از باریکه های خیالم عبور کن...
از تمام نداشته هایم بگذر...
جایی میان تپش های ممتد خیالم خود را می یابی!
من از هجوم نفسهایت به دوباره می رسم...
ای اتفاق خوب: تمام تپش هایم از آن تو باد!
تمام تپش هایم!!!