
تقدیم به او...
من متهم ردیف یک هستم...!
من قلب ندارم ، جایش سنگ گذاشته اند از روز ازل.
احساسات من فراموش شده اند و دل بی روحم هیچگاه روی خوش طعم عشق را ندیده است.
من متهمم.
برایم حکم بنویس.
چشم هایم را می بندم تا دستهایت نلرزد...
مرا به دار بیاویز، به مسلخ ببر.
من هر مجازاتی را خواهم پذیرفت.
دستان سرد مرا رها کن...
با من که بیایی ، تمام ستاره هایت گم میشوند در تیرگی شبانه ی دنیایم...
دنیای من سرد است.
تمام زندگی ام را از سنگ ساخته ام، قاصدکها را به در و دیوار اتاقم سنجاق کرده ام و هنوز اتاقم از قتل عام دلهای بی گناه بوی تعفن می دهد...
اینجا همه چیز مرده است اما...
من بی گناهم...
تو مرا متهم می کنی اما...
من اعتراف نمی کنم...
زندگی ام را اینگونه ساخته ام؛ با منطق تمام.
تو اینگونه فکر می کنی اما...
من اعتراف نمی کنم...
من یک قلب تپنده دارم، به وسعت آسمان.
این را به همه بگو...
من یک قلب تپنده دارم.