
نشسته ای!
بی اعتنا به چشمهای ترک خورده ام که نتوانسته اندحتی بگریند!
به شوره زار تلخ دستانم که سالهاست دستی بارانی ـ از روی ترحم ـ آن را نسوده است.
نشسته ای !
و هجوم خنده های سنگینت
تن بی وزنم را به سخره گرفته است!
و صدایت
آه....
روزی تمام دالان های تو در توی تاریک وجودم را فرو می ریخت
و حال...
این دالان های خیس استوارتر می شوند
تا در برابر بی رحمی اش تاب بیاورند.
چقدر ساده بودم که می پنداشتم
آنچه بر سرم سنگینی می کند سایه ات نیست
هجوم روشنایی تسخیر کننده ایست که بی پروا
تمام حجم مرا در بر گرفته است.
چقدر ساده بودم...
و اکنون...
تمام خودم را در سایه ات میبینم!
چقدر شبیه تنهایی ام شده ام...!
چقدر شبیه تنهایی ام شده ام...!
چقدر شبیه تنهایی ام شده ام...!