شكايت تو را به كجا برم؟
دلم را بردي،ديـــــــــوانه ام كردي و تنهايم گذاشتي.مرا چگونه ديدي كه گمان كردي صبر و قرارم بيش است و ايـــــنگونه بار غصه هاي بـــــي سر انجام را به دوش دلـــــم گذاشتي و دل سر به راهم را اينگــــــــــونه آشفتي...
از آسودگي خيالم نمي آسودي كه پريشانم كردي يا دلم را ويرانــــه اي خلوت يافتي كه دمي بياسايي،به آتش بكشي اش و ناگاه فراموشش كني و حال ببين كه از ويرانه هاي دنج شعله بر مي خيزد،شعله هايي سركش و مهار نشدني...
شكايت تو را به كجا برم؟
هيچ برايم نگذاشته اي،مرا از من گرفته اي و بي اجازه با سپاه خيالــــت افكارم را تسخير كرده اي.
از كدامين جورت گلايه كنم؟ از شبهايي كه بي خيال تو سحر نمــــــــــــي شوند؟ از روزهايي كه بي حضورت ملال آورند؟ از غـــــم عشقــــــــي كه دلم تاب تحملش را از كف داده،يا از حضور بي دليل تب آلودت كه بي وقفه در افكارم تكرار مي شوند؟ از كدامين؟؟؟
شكايت تو را به كجا برم؟
مرا به دار خيالت آويخته اي و مي خندي به روزگارم!
مرا با اين زخم عميق تا كجا خواهي كشاند؟
ببين چگونه دلم را به بازي گرفته اي و غرورش را به اسارت بردــــــي؟
اما...
من من به شكايت كردن اينگونه از تو راضي ام.من با تووخاطرات عشق آتشينت خوشم.
چه خوش احواليست!!
مرا بسوزان و هيچ از مــــــــــن نگذار...
اي رها شده در مــن!
من از تو گلايه مي كنم امـــــــــــا...
دل نمي كنم...!!