تبليغاتX
ایـــــــــــــوار
با یاد حافظ...

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد اجر دوصد بنده که ازاد کند

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

گر خرابی چو مرا لطف تو اباد کند

یارب اندر دل ان خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

حالیا عشوه ی ناز تو ز بنیادم برد

تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است

فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

خرم ان روز که حافظ ره بغداد کند

 

با یاد سعدی...

دیر امدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر اتش عشقت اب تدبیر

چندان که زدیم باز ننشست

از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

از رای تو سر نمی توان تافت

وز روی تو در نمی توان بست

سودای لب شکر دهانان

بس توبه ی صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید

اسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

ور سر ننهی در استانش

دیگر چه کنی دری دگر هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:0  توسط مژده  |