
کمی آنسو تر ایستاده ام مثل همیشه منتظر!
خیلی وقت است.از همان روزی که گفتی عاشق بارانی!
دیر کرده ای! گفته بودی روزهای بارانی لب پنجره می آیی.حالا ساعت هاست کنار پنجره منتظرت ایستاده ام
بدون چتر...
چون تو عاشق بارانی!
سراپا خیس شده ام .صدای خنده ات را می شنوم .
لبخند می زنم...
اشکهایم را نمی بینی .باران صورتم را خیس خیس کرده!
هنوز منتظرم
شاخه های رز در دستانم پژمرد
انگار صدای غریبه ای از پنجره ات می آید.درست می شنوم؟؟
سایه ای غریب می بینم.
نه!!
شاید چشمهای بارانی ام اشتباه می کنند!
تو می گفتی فقط مرا داری....
دیگر نمی توانم منتظر شوم.مثل همیشه سنگ کوچکی به پنجره ات می زنم...لب پنجره نمی آیی...
گلها از دستانم می ریزند...
می روم...
بدون سلام...
بدون خدا حافظی...
تمام طول راه را می دوم...
دیگر نمی خواهمت.انگار سالهاست مرده ای!!...