تبليغاتX
ایـــــــــــــوار
 منو ببخش....

photo

منو ببخش که مو قع غم و غصه هام به یادت می افتم.منو ببخش وقتی دلم می گیره بزرگی ات به یادم میاد.

چشمای بارونیمو فقط یاد تو آروم می کنه و دل غصه دارمو  مهربونی تو...

منو ببخش که وقتی تنها می شم به تو فکر می کنم.وقتی حس می کنم به آخر خط رسیدم.وقتی بودنم برام مسخره به نظر میاد و حس می کنم هیچی نیستم اگه تو منو یادت بره...

منو ببخش اگه تو خنده هام گمت می کنم.اگه گاهی وقتا بد ترین می شم و تو رو یادم می ره.اگه اشتباه می کنم ولی قدرت جبرانشو ندارم و اون وقت تو یه فرصت دوباره بهم می دی اما من چه زود همه چی یادم میره...

منو ببخش اگه خواسته هام زیاده.منو ببخش اگه اونقد بزرگی که تو ذهن کوچیک من جا نمی شی و هر چی اسمتو تکرار می کنم نمی فهممت...

منو ببخش...

 

photo

 

من شکست نمی خورم ایمان و دوست داشتن روئین تنم کرده است.

وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم چند وجب در چند وجب تنگ و تاریک مثل گور بریده از جهان و جهانیان دور از عالم زندگان و یادها ونامها نیز از خاطرم گریخته بودند در خالیترین خلوت و مطلق ترین غیبت که هیچ نبود و هیچ نمانده بود باز هم در آن خالی و خلوت محض چیزی داشتم...

در آن غیبت محض حضوری بود در آن بی کسی محض احساس می کردم که چشمی مرا می نگرد می پاید دیده می شوم حس می شوم بودنی در خلوت من حضور دارد.

کسی بی کسی ام را پر می کند و در آن فراموش خانه ی نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت یار تماشا گری دارم که یاد و وجود وحیات و روشنی ام را در رگ هایم تزریق می کند...

حتی گاهی سلامش می کنم

گاهی از او خجالت می کشم

گاهی از او چشم می زنم

مواظب اعمال و رفتار و حرکات و افکار خویشم

گاهی در آن قبر تنهایی خودم را برایش لوس می کنم!!!

از اینکه می بینم از من راضی است از کارم خوشش آمده است به خودم می بالم! کیف می کنم!

خود خواهی ام اشباع می شود .

سر افراز

مغرور

قوی

روشن و خوب!

                      ( دکتر علی شریعتی )             

                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 16:59  توسط مژده  | 

 

 تقدیم به امیر خوبم...

love-wallpaper10.jpg

 

لحظه های بی تو بودن را لمس می کنم.

تنهایی عمیقی خالی دستانم را پر کرده است

                                      تنهای تنها

                                             در جاده ای طولانی و بی مقصد

                                                                                     بدون تو....

پوچ می شوم از نبودنت

نمی توانی باور کنی که چگونه نگاهم از آواز های خوش تهی شده است و چگونه دلم را با ورق پاره های خاطراتت خوش کرده ام...

تنها هستم می شنوی؟

تنها...

به اندازه ی تمام لحظه های نبودنت

به وسعتی دست نیافتنی.

تهی شده ام از قصه های تب آلود چشمانت!

نفسهای بی خودانه ام بی تو از تپش افتاده اند!

مرا بیاغاز...

از باریکه های خیالم عبور کن...

از تمام نداشته هایم بگذر...

جایی میان تپش های ممتد خیالم خود را می یابی!

من از هجوم نفسهایت به دوباره می رسم...

ای اتفاق خوب: تمام تپش هایم از آن تو باد!

تمام تپش هایم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:0  توسط مژده  |