تا حالا شده مرگ رو با تموم وجودت لمس کنی در حالیکه زنده ای و دوس داری باشی؟
تا حالا شده حسرت یه خنده ی بی بهونه رو دلت بمونه ولی اشکات نذارن صداشو بشنوی؟
تا حالا شده حس کنی خدا تو رو یادش رفته؟ حس کنی خدا همه ی غصه هاتو واسه تلافی کارای بدی که کردی فرستاده بعد یه گوشه بشینی و به خدا بگی: چرا من؟؟؟؟؟؟
تا حالا شده حس کنی یه موجود اضافی و مسخره هستی که به درد هیچی نمی خوری؟
حس کنی هیچ هدفی تو زندگیت نداری حتی یه خیال خوش حتی یه بهونه واسه بودن؟
تا حالا شده تنهایی رو با تمام وجودت لمس کنی و هیشکی رو نداشته باشی که قصه ی غصه هاتو بشنوه و برات سنگ صبور باشه؟
اگه تا حالا اینا رو تجربه کردی یه چیز دیگه هم به تجربه هات اضافه کن:
تو تنها نیستی یکی هست که هر وقت بخوای به حرفات گوش می ده به گریه هات نمی خنده و همیشه باهات مهربونه.یکی هست که تو یه روزی یه جایی یه جوری ته دلت حسش می کنی. یکی که اونقد دوستت داره که وقتی به بن بست می رسی یه راه تازه جلوی پات می ذاره و می فهمی غصه هاتو خودت ساختی و اون فقط می خواد تو خودت باشی خود خودت و هیچوقت یادت نره که تو بهترین بنده ای هستی که آفریده............

می گن هر کی تو اسمون یه ستاره داره یه ستاره ی بخت و هر کسی هم سعی می کنه اونی که از همه پر نور تره رو انتخاب کنه چون فکر می کنه اینجوری اونم خوشبخت تر می شه.اما نمی دونم ستاره ی من کجاست؟ هر چی می گردم نمی بینمش.شاید همیشه پشت ابره .شایدم...من ستاره ندارم !!!
می گن هر کی تو زندگیش ته دلش یکی رو دوس داره یکی که همیشه تو رویاهاش بهش فکر می کنه و از اونیکه دوس داره یه شاهزاده می سازه !
ولی من هر چی تو دلم نگاه می کنم کسی رو نمی بینم شاید من هیچوقت عاشق نبودم !!!
می گن هر کسی با هر دینی آخرش یه جایی به خدا می رسه یه جایی دلش می گیره و هیشکی رو پیدا نمی کنه جز اون.یه جایی که با تمام وجودش خدا رو لمس می کنه.
آره من شاید عاشق نباشم شاید تو آسمون یه دونه ستاره هم قلبش واسه من نتپه ولی من همیشه تو دلم خدا رو دارم....

اینجا هیچکس سهراب را نمی شناسد و تمام آواز های خوش در تاریکی سیال حنجره ها رسوب شده اند و عشق تنها عروسکی خنده دار است که به دیوار شوخی آویزان شده و یاسها و اقاقی ها از ترس نباریدن باران هیچوقت سبز نمی شوند.
اینجا آخرین ایستگاه جهنم است اینجا انتهای نبودن است آخر دنیاست و خوبی مردی تنهاست که در انبوه نامردمی ها تنها برای قطره آبی آبرویش را به حراج گذاشته است.
اینجا هیچکس از شعرهای نیما لذت نمی برد و شعرها که تنها گناهشان پاکی معصومانه ی قافیه هاشان است گوشه ی انباری ها زید خروارها خاک گم شده اند........
اینجا کوچه ها خلوتند و تارهای عنکبوت قهرمانانه روی قابهای خالی جشن گرفته اند.هیچکس از تنهایی ماهی کوچک قرمز دل نگران نیست و کاشی های حوض هنوز با همان قلب سنگی شان چهار دبواری ماهی هایند !!
اینجا مهتاب از ترس خورشید به ابرها دل بسته است.آسمان از روزی که آدمها در خیابان هایش جشن نبوغ گرفته اند شلوغ است و پرنده ها بی هیچ دلخوشی بی خودانه در سیاهی سیال فضا بال و پر می زنند وقاصدک های جوان هنوز بی آنکه پیر شوند موهایشان سپید شده است..
اینجا نفس کشیدن یعنی مرگ اینجا مردی و مردانگی مرده است و غیرت واژه ایست که از بهت چشمهای گستاخ خشکش زده است.
اینجا اگر مرد باشی بازنده ای و در آخرین بازی شطرنج دروغ خوب یادم هست که راستی مات شد و بعد از آن هسچ شاعری را ندیدم که لبخند بزند.
خوب یادم هست که کودک هفت ساله ای نقاشی اش را در آرزوی گرفتن ۲۰به گورهای سرد می فروخت !!
اینجا احساسهای گیج در ویرانه های بی سقف آدمها مدفون شده اند...اینجا پر از کابوس است و سکوت ترانه ی همیشگی دیوارهاست و پرستو ها دیگر آشیان خود را در عمق خاک می سازند...
و شیر یادم هست که ترسو شد و تمام موشها بر فراز قلعه هایشان حقارت شیر را به تماشا نشستند و به شوق پیروزی بی منتشان به بی آبرویی شیر ها خندیدند و هیچکس هیچ نگفت و حتی به قانون زمین بر نخورد و حتی جنگل در غم از دست دادن سلطانش مشکی نپوشید و به عزا ننشست....
اینجا لبخند بر لبهای خشک پنجره ماسیده است و شمعدانی از روزی که از باغچه جدا شده به قصر پوشالی گلدان آمده لب به آب نزده است و گوشه ای تنها به باریکه ی آفتابی که به زحمت از پنجره بیرون زده دل خوش کرده است...
و من اینجا هستم میان آدمهایی که خدا را به جای تو شما می خوانند ! آدمهایی که به وصله های ترک خورده ی روسری دختر بچه ای می خندند و آبروی بچه گانه اش را با چشمهای گستاخشان به بازی می گیرند...
و من اینجا هستم و در میان این جهنم محض به دنبال بهشت پاکم آنجا که خورشید بی منت می تابد و ماه با آنهمه زیبایی بی هیچ غروری هر شب از پس ابرها به آدمها سلام می کند...
من به تمام دخترکان تنها قول می دهم که روزی تمام مردم دنیا برایشان عروسک بخرند...
من به تمام عقاب ها قول می دهم که روزی آنها بی هیچ هراسی از آدمها روی کوچکترین قله زندگی کنند و صلابتشان را به دنیا نشان دهند...
من قول می دهم دنیا همانی شود که قبل از اشتباه آدم و حوا بود........