اخرین حرفهایم را برایت می نویسم اما اینبار روی در و دیوار دلم.کنده کاریهایی از زخمهای کهنه ای که برایت تنها یک اتفاق بود یک اتفاق ساده ! باید می فهمیدم تو که نگاه بارانی ام را از پس چشمهای غبار گرفته ات می دیدی پس دیدن زخمهای دلم کار ساده ای نبود !
اخرین حرفهایم را برایت می نویسم.نمی خواهم برایم از پشت پنجره دست تکان بدهی اینبار اگر قلبت هم تکان بخورد هیچ چیز عوض نمی شود.من همه زندگی ام را برایت گذاشتم.
شاید تا به حال بغض نکرده باشی حس عجیبی ست باریدن کار آدمهای ساده است.شاید همیشه دستمالی برای پاک کردن گریه هایت داشته ای.شاید هنوز زیر باران که می روی چترت را هم می بری.تو نمی فهمی خیس شدن چه حرارتی دارد !
کنار آخرین ایستگاه ایستاده ام مثل همیشه بدون چتر و منتظرم که آسمان مرا به ابدیت ببرد.
منتظرم نمان !