تبليغاتX
ایـــــــــــــوار
  گریه های اخرم را روی دفتر خاطراتم جا گذاشتم.چشم های بارانی ام را روی یک عمر خاطره بستم.می خواهم بروم.حتی اسمان نیز برای رفتنم نگران نیست.چشم به اینه دوختم دل خوشی از من نداشت.گرد و خاکش را سالها بود پاک نکرده بودم سالها بود خود را در اینه ندیده بودم .به شمعدانی زل زدم خوشحال بود از رفتنم.زرد زرد شده بود.به باران فکر می کرد.به ابی که هیچوقت زلالی اش را حس نکرده بود و به خورشید که هنوز او را ندیده بود.انگار هیچکس از رفتنم دلتنگ نبود و تو کنار پنجره ایستاده بودی و به تاریکی جاده دل سپرده بودی.بی خبر از دل بی قرار من که تنها منتظر تبسمی خشک بود تا بماند.اما تو انگار مرا نمی دیدی.

باشد می روم.شاید دلتنگم نشوی شاید بهانه های دیگری برای بودنت داشته باشی شاید انقدر مسافر چشم به راهت بودند که نبودنم برایت مهم نبود.شاید........                                   

دارم می روم.برای همیشه! پشیمان نمی شوی؟! قلبم را با بغلی از اشکهای خیسم برایت کنار پنجره جا می گذارم و تو شاید تپش های قلبم و سوز اشکهایم را حس نکنی ولی دل کوچکم تنها اشیان چشمهای تو بود.باقی مانده ای از این جان بی روح.مال تو..!!

 

بعد از انهمه انتظار دیدمت اما انی نبودی که مدتها در ذهنم ساخته بودمت!نمی خواستم سوار بر اسب سپید باشی نمی خواستم شاهزاده باشی.نمی خواستم...برایم سادگی چشمانت و پاکی نگاهت کافی بود.نمی خواستم داستان عشقمان مثل قصه ها باشد بدون درد و غم! اسان و راحت! می خواستم برای فهمیدنت هر چیز را تحمل کنم. می خواستم برای داشتنت تمام غم و غصه ها را به جان بخرم تا همانی شوم که تو می خواهی.من می خواستم اما تو........

و امروز که بعد از انهمه سال دیدمت نگاه پر از بی تفاوتی ات دلی را که در اینهمه سال پاک نگه داشته بودم و به هیچکس نسپرده بودم شکست و غروری را که سالها به خاطر نبودنت دیکر توانی برایش نمانده بود اما به خاطر تو سر پا ایستاده بود زیر گامهای مثلا مردانه ات شکستی و به تمام سالهای انتظارم خندیدی.

دیگر هیچ چیز مهم نیست من چیزی از دست نداده ام بلکه به خاطر تو به چشمانم یاد دادم که وفا دار بماند صبور باشد و پر غرور.

نگاه تو دیگر همان نگاه ساده ی همیشگی نیست.غرورت مال خودت زندگی ات مال خودت فقط دلم را پس بده............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 10:27  توسط مژده  | 

صدای گریه های بی صدایم را می شنوی؟ خنده دار است! بی دلیل دفترم خیس خیس شده و باز هم کاغذ های سفید را با جمله های بی دلیل و احمقانه ام سیاه می کنم و تو تنها سکوت می کنی! حافظ را می بینی؟! کنارم نشسته به چشمان خیسم زل زده و برای اشکهای دوباره ام فال می گیرد! دارم می شکنم دارم تمام می شوم تقصیر تو نیست ذل دیوانه ی ساذه ام دروغ هایت را باور کرده است! من به اندازه ی تمام دروغ هایت ساده بودم و به اندازه ی تمام غرورت تنها ماندم وتو به اندازه ی تمام گریه هایم خندبدی

              بخند!    مغرور باش!

من به خاطر چشمانت سالهاست که از دنیا بریده ام زندگی نمی کنم تنها نفس می کشم و سالهاست کنار پنجره ای که تو برایم دست تکان دادی مات و منتظر عقربه های تکیده را تا رسیدن به تو می دوانم!

                                              

از پشت پلکانم رویا ی خیس چشمانت را به تماشا نشستم از کوچه پس کوچه های وهم انگیز جادوی تو به دوباره رسیدم! حس بارانی خیالت اشکهایم را تر می کردو تو مسیحانه وجودم را به صلیب نگاهت اویختی ! و من دیگر از انروز اشیان سکوتم را در ترانه های خیالت می سازم!

من تمام زندگی ام را در سادگی چشمانت به حراج گذاشتم! و هنوز ویرانه ی بی سقفم گرمای وجودت را از پشت پنجره های یخزده و بارانی احساس می کند..........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:22  توسط مژده  |