شاید! پشت هیچستان ذهنمان انبوهی از واژه ها
![]()
![]()
![]()
تلنبار شده باشد!
شاید در نا کجا آباد حافظه هایمان
بغل بغل خاطره خوابیده باشد!
شاید تمام شاید ها ترانه شوند! ![]()
![]()
![]()
![]()
پس بیا تا شایدی باقی نماند و تمام آنها را به ترانه هایی موهوم تبدیل کنیم!
بیا تا ترانه های خیالمان به سوگ ننشسته است
به فکر فریادی دیگر باشیم!
دنیای من!![]()
![]()
هنوز هم به خاطر چشمانت پنجره ها را باز می کنم تا تو از پشت قاب شیشه ای خورشید را ببینی و به فرداها امیدوار شوی.هنوز هم به خاطر آرزوهایت هر شب به ماه سلام می کنم تا ستاره هایش را از چشمانت نگیردوهنوز همان دخترک ساده ای هستم که تو به چشمانش اعتماد کردی وبا نگاهت دنیا آنقدر کوچک شد وآرزوهایش بزرگ که دیگر به هیچ جز آرزوهای دور دستش دل نبست.
من هنوز همانی ام که تو پنجره های نا امیدی اش را بستی وترانه های امید را غزل غزل برایش باریدی
من همانی ام که برگ برگ زندگی اش را با ترانه های رنگین آب پاشی کردی وبه احترام بودنش به خورشید فهماندی که هر صبح از پس ابرها به او سلام کند ومهتاب با چشمهای عاشق او بخوابد!
تو به من یاد دادی که دریا بزرگی اش را از دل آبی ام به ارث برده است و ماهی های قرمزش مانند غرورند که اگر دریای دلم بی آب بماند می میرند و یاد دادی ام که مثل ماه با تمام گذشت به دنیای تاریک آدمها بتابم و از آنها هیچ انتظاری جز یک لبخند نداشته باشم.![]()
![]()
![]()
و اکنون تو نیستی ولی من همان دخترک ساده ام تو نیستی ولی من بی اعتنا از کنار شمعدانی های دلشکسته نمی گذرم ودلم هنوز با دیوان حافظی که با تمام بزرگی اش لب طاقچه نشسته برای آمدنت فال می گیرد.![]()
![]()
![]()
چشمانت را باز کن هنوز می خواهم زندگی کنم. هنوز هزاران آرزو پشت پنجره های ذهنم مانده و باید تمامشان را پرواز دهم.
تا دیر نشده برگرد! تا آرزویی نمرده آفتابی شو و به انتظار خسته ام پایان ده!
همان پسرک خسته اما بارانی هستی که عشق را افرید ...
تنها دلخوشی ام دفتر خاطراتی ست که هر روز به حرفهایم گوش میدهد غم وغصه هایم را تحمل می کند وبه خاطر شادی هایم جشن می گیرد.
تنها دلخوشی ام آسمانی ست که به خاطر چشمانم ابری می شود و می بارد.
تنها دلخوشی ام اعتماد چشمان توست به قلب باران خورده ام.
تنهایم نگذار!

من متولد زمستانم.من در دل برفهای منجمد وابهای یخزده متولد شده ام.به دنیا که آمدم خورشید پس ابرهای مه الود گم شده بود.چشمهای دنیا بارانی و خیس بود.وقتی متولد شدم شاپرکی پر نمی زد تا چشم کار می کرد سفیدی ویکرنگی بود.
من متولد زمستانم.اگرچه وقتی به دنیا امدم دنیایم سردسرد بوداماقلبم گرم گرم می تپید.شوق زندگی در رگهایم جاری بوداگرچه رودها یخ زده بودند.
من عاشق بارانم.عاشق روزهای برفی ویادم هست اولین دوست من ادم برفی بود با کلاه قرمز با چشمهای دگمه ای براق! با دلی یخزده اما مهربان وصمیمی!
من معتقدم ادمهای زمستانی هم می توانند شاعر باشند لبریز احساس گرم گرم! همه ی زندگی بهار نیست!
من تمام وجودم را مدیون زمستانم!من عاشق زمستانم!
ایوار یعنی:
زمانی نزدیک غروب!
نه تو تنها نیستی ماهی و زورق و پارو پس چیه؟
نه تو تنها نیستی این همه ستاره پس مال کیه؟
نه تو تنها نیستی خلوتت دلکده ی نقاشیه!!!!!
نه تو تنها نیستی فکر آزادی خود زندگیه!!!!!!!
(گوگوش)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ایندفه که اومدی تو خیابون پرسه بزنی یه جور دیگه به زندگی نگا کن اینبار به جای فکر کردن به غم وغصه هات یه دره به آرزوهات فکر کن.به جای نگا کردن به ماشین ها و خط کشی جاده ها ببین هر کدوم از درختا چن تا شاخه دارن چن تا گل تو خیابون سر پا وایساده و با وجود سرما می خواد هنوز شهرو قشنگ کنه به اون پسرکی نگاه کن که تو اون سوز سرما با لباسای ژنده داره به مدرسه می ره وفقط به هدفش فکر می کنه نه نگاه های گستاخ دیگران!
سعی کن اینبار یه جور دیگه به زندگی نگاه کنی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با این آرزوهای بزرگ کاری از دست معجزه بر نمی آید.عاشق باش پاهای خودت برای رسیذن به آسمان کافیست!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سکوت مبهمی میان چشمهایمان جاریست.به چشمهایت که فکر می کنم دنیا کوچک می شود.چشمانت را نبند می ترسم دنیا آنقدر بزرگ شود که هیچوقت به آرزوهای دوردستم نرسم!
دیگه بینمون حرفی نمونده.اما حالا که داری می ری یه خواهشی دارم ازت: یه راه حل خوب واسه اشکای چشم من بده ......
بعد تو هیشکی با دسمال دلش نمی تونه اشکامو سر براه کنه هیشکی دیگه نمی تونه گریه هامو نگا کنه
مهربان وتبسم های شیرینت را از نگاه عاشقم دریغ نمی کنی وقتی به سادگی ام نمی خندی.چقدر
شبیه ترانه می شوی وقتی با امدنت لحظه هایم را می رقصانی ودو باره تازه ام می کنی ومن از وجودت
دوباره پر می شوم.چقدر شبیه باران می شوی وقتی ریشه های خشکیده ام را دو باره می سازی وقتی بیابان سکوتم را با صدای اشکهایت سبزه زار می کنی.چقدرشبیه قاب عکست می شوی وقتی که تنها به چشمانم زل می زنی و با سکوتت صبورانه تحملم می کنی.چقدر شبیه ماهی می شوی وقتی که زندگی بدون چشمانم برایت نا ممکن می شود وقتی که در دریای دلم کودکانه آبتنی می کنی! وچقدر شبیه خودت می شوی وقتی که پنجره های ذهنت رو به کوچه پس کوچه های دلتنگی ام باز می شود وقتی که چون عقابی تیز بال وبلند پرواز به اوج می رسی و من پیش چشمانت کوچک نمی شوم.
چقدر شبیه خودت می شوی وقتی که زورق شکسته ی آرزوهایم را تا ساحل نجات می کشانی تا شکست را تجربه نکنم. و تو خود خودت می شوی وقتی تمام زندگی ات مال من می شود.......
وقتی اشکای قشنگت روی رفتر دلم ریخت دفتر دلم چروکید
وقتی عشق وصله دارمو به تن چشات می کردم دیگه هیچ کسی نخندید
اما وصله ی عشق دلم یه تیکه مهربونی بود اونم باشه سهم چشات
اما تو اونقد بدی که عشقتو وصله می زنی با قهرو بی وفایی هات
وقتی سادگیمو دیدی رو حصیر خسته ی دل دل من دیگه نلرزید
اخه فهمیدم که تو نداری عشقمو دیدی گرچه با یه دنیا تردید
گرچه با پای پیاده اومدم تا خونه ی عشق اما مطمئنم به پاهام
اما تو حیف با یه اسب سیاه و زخمی اومدی که نه عاشقه نه رام
دلت منو با همون یه قلب و عشق بدقواره نمی خواس توی چشاش
اما تنها کوله بارم از عشق همینه مال تو با تموم سادگی هاش!