تا کجا این بیهودگی های مکرر را زندگی کنم؟
چند بار چارچوب پنجره را برای دیدن یک منظره در چشم هایم بنشانم؟
هنوز هم به بیرون که می نگرم
همان گنجشک ها
همان دیوار
همان چند شاخه ی پریده رنگ...
به سکون تمام نشدنی ام دهن کجی می کنند.
و ماه...
و ماه هیچوقت درون پنجره ام جای نمی گیرد
چقدر پنجره ام کوچک است...!

نشسته ای!
بی اعتنا به چشمهای ترک خورده ام که نتوانسته اندحتی بگریند!
به شوره زار تلخ دستانم که سالهاست دستی بارانی ـ از روی ترحم ـ آن را نسوده است.
نشسته ای !
و هجوم خنده های سنگینت
تن بی وزنم را به سخره گرفته است!
و صدایت
آه....
روزی تمام دالان های تو در توی تاریک وجودم را فرو می ریخت
و حال...
این دالان های خیس استوارتر می شوند
تا در برابر بی رحمی اش تاب بیاورند.
چقدر ساده بودم که می پنداشتم
آنچه بر سرم سنگینی می کند سایه ات نیست
هجوم روشنایی تسخیر کننده ایست که بی پروا
تمام حجم مرا در بر گرفته است.
چقدر ساده بودم...
و اکنون...
تمام خودم را در سایه ات میبینم!
چقدر شبیه تنهایی ام شده ام...!
چقدر شبیه تنهایی ام شده ام...!
چقدر شبیه تنهایی ام شده ام...!
پیامبر کفر گوی
فیلسوفها تنها ترین آدمهای دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر میکنند که مسأله مردم نیست. به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد میآیند، شروع به بحث و جار و جنجال میکنند. به خصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است. همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند.
هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت:
«خداوند مرده است.»
هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت. و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گفت.
زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود، به محض اینکه سر از سجاده برداشت، خبر وحشتناک را شنید. بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید و مویه کنان گفت: «همه زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را میدهد؟»
مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد: «بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند.»
باستان شناس پیری گفت: «بی خدا نمیتوان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد.»
گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ میگریست: «از من ناراضی رفت.»
عارف سالخورده ای از درون میلرزید: «دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود.»
ستم دیده ای به جنون افتاده بود. فریاد میزد: «ستمکاران! آسوده باشید!»
شاعری گفت: «تا خدا بود، همه غمها رنگ سبزی داشت.»
حکیمی گفت: «جهان با مرگ خدا، بی عدل خواهد شد.»
پوچ گرایی از فرصت استفاده کرد: «اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، من بعد که خواهد بود!»
کشیش ترس خورده، باد عبایش را انداخت. فریاد زد: «ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد. پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمیکند.»
مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: «در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگ پدر قدرش را میدانند. آن که به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست.»
تاریخ نویسی گفت: «خداکشی رسم دیرینه بشر است. خدایان یونان، روم، هند، همه به دست بشر کشته شده اند.»
دانشمندی پاسخ داد: «امّا بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته. باید خدای نویی بسازیم.»
صدای فریادها بلند شد: «بشر خودش خدای خودش بشود.»
پیری گفت: «برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید.»
فیلسوفی گفت: «این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص میبیند.»
درویشی فریاد زد: «به هوش باشید. صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم میکشد. فقط به هوش باشید!»
عالم غربی گفت: «حالا که خدا مرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکند؟»
مردی که ماه های آخر حیات را میگذراند، از تمنای کهن بشر گفت: «حالا که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هرچه زودتر بهشت را بیابیم تا جاودان بمانیم.»
جوانی شوق زده گفت: «چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم.»
دیگری گفت: «خواستن توانستن است.»
این بار نوبت عاقل مردی بود: «از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم میشود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت.»
پا به پا دور جهان و به دورترین نقطه یک جنگل بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای هست که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده. با خود گفتند: «لابد از درخت ممنوعه خورده است.»
بارقه ای از امید به دلشان افتاد. دیگر آن خبر وحشتناک را وحشتناک نمیدانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر میداد، دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد آدم دندانی دیگر زد، لابد بقیه میوه بهشتی در دستشان بود که به عقوبت، هبوط کردند. پشت دست میگزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و میگفتند: «شاید این پسر بعدها در زمین از همین سیب خوده است.»
بعضی دیگر تأکید کردند: «با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمیشود. آن هم سیب بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت.»
آنان که سخت گیرتر بودند گفتند: «احتمالاً تخم آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است.»
از ته دل امیدوار یکدیگر را بشارت میدادند: «ممکن است درخت بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد.»
اکنون خداوند را شماتت میکردند که تا زنده بود، چشمهایشان را به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امیدهایشان دور از دست رس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند.
در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیش رفتند. امّا به دل منفرد بودند، هرکس بهشت و حیات جاودان را نصیبه خود میخواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درخت بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درختهایش را نمیدانستند. ساقه هایشان سبز بود و در مه غلیظ کمرنگ میزد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمیدیدند. یک سفیدی مه
رنگ مطلق بود و درختهای خاکستری اطراف بیشتر لمث میشدند تا گوشهایشان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است.
با شنیدن نام «نیچه» گوش هایشان تیزتر شد. امّا چون بقیه کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند و در مه گم شدند.
فقط یکی ماند تا به آدمیان بگوید.
صدای حزن انگیز و نرمی بود که سرد بود و بوی کاجهای پیر میداد. میگفت: «نیچه پیامبر کفر گوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. میخواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم... شناختیم... شناختیم.»
شكايت تو را به كجا برم؟
دلم را بردي،ديـــــــــوانه ام كردي و تنهايم گذاشتي.مرا چگونه ديدي كه گمان كردي صبر و قرارم بيش است و ايـــــنگونه بار غصه هاي بـــــي سر انجام را به دوش دلـــــم گذاشتي و دل سر به راهم را اينگــــــــــونه آشفتي...
از آسودگي خيالم نمي آسودي كه پريشانم كردي يا دلم را ويرانــــه اي خلوت يافتي كه دمي بياسايي،به آتش بكشي اش و ناگاه فراموشش كني و حال ببين كه از ويرانه هاي دنج شعله بر مي خيزد،شعله هايي سركش و مهار نشدني...
شكايت تو را به كجا برم؟
هيچ برايم نگذاشته اي،مرا از من گرفته اي و بي اجازه با سپاه خيالــــت افكارم را تسخير كرده اي.
از كدامين جورت گلايه كنم؟ از شبهايي كه بي خيال تو سحر نمــــــــــــي شوند؟ از روزهايي كه بي حضورت ملال آورند؟ از غـــــم عشقــــــــي كه دلم تاب تحملش را از كف داده،يا از حضور بي دليل تب آلودت كه بي وقفه در افكارم تكرار مي شوند؟ از كدامين؟؟؟
شكايت تو را به كجا برم؟
مرا به دار خيالت آويخته اي و مي خندي به روزگارم!
مرا با اين زخم عميق تا كجا خواهي كشاند؟
ببين چگونه دلم را به بازي گرفته اي و غرورش را به اسارت بردــــــي؟
اما...
من من به شكايت كردن اينگونه از تو راضي ام.من با تووخاطرات عشق آتشينت خوشم.
چه خوش احواليست!!
مرا بسوزان و هيچ از مــــــــــن نگذار...
اي رها شده در مــن!
من از تو گلايه مي كنم امـــــــــــا...
دل نمي كنم...!!
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دوصد بنده که ازاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا لطف تو اباد کند
یارب اندر دل ان خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
حالیا عشوه ی ناز تو ز بنیادم برد
تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم ان روز که حافظ ره بغداد کند
با یاد سعدی...
دیر امدی ای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
بر اتش عشقت اب تدبیر
چندان که زدیم باز ننشست
از پیش تو راه رفتنم نیست
چون ماهی اوفتاده در شست
از رای تو سر نمی توان تافت
وز روی تو در نمی توان بست
سودای لب شکر دهانان
بس توبه ی صالحان که بشکست
ای سرو بلند بوستانی
در پیش درخت قامتت پست
بیچاره کسی که از تو ببرید
اسوده تنی که با تو پیوست
چشمت به کرشمه خون من ریخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
ور سر ننهی در استانش
دیگر چه کنی دری دگر هست؟

دلگیر دلگیرم خسته تر از همیشه درمانده تر از هنوز !
دیوارهای ممتد روبرویم مرا از رفتن باز می دارند.چشم های خسته ام تاب دیدن ندارند و پاهایم خیلی وقت است که جاده را نمی شناسد.
می خواهم بمیرم شاید مرگ بارها قشنگ تر از زیبا ترین لذت دنیا باشد.می خواهم مرگ ر با تمام وجودم حس کنم.می خواهم تکرار شوم در دنیایی دیگر با مردمانی مهربانتر با خدایی نزدیک تر از همیشه!!
دستهای سردم را رها نکن...من بی معنا تر از همیشه ام.تکیده تر و شکسته ترم.شبیه دلم دلی که همچنان می تپد...بی دلیل...
خیالم درگیر توست و تو درگیر دنیای دیگری.دنیایی بدون غزل های خنده دارم که با دستهای بی روحم برایت نوشته بودم.دلم برایت می نوشت و دستهایم بی دلیل روی کاغذ می لغزید و از هجوم خیالت دستهام ناتوان تر می شدند...
اما اکنون دیگر دیر است.خیلی دیر...
من نزدیک پرتگاهم.من بر بالای عمیق ترین دره ایستاده ام...دستهایم را به باد سپرده ام...
چشمانم بسته است
از خودم رها شده ام
خالی خالی ام
فقط حسی عمیق ذهنم را پر وخالی می کند...
انگار کسی فریاد می زند: پرواز کن...
اشکهایم سرازیر است.زیر پاهایم می لغزد...بی وزن تر از همیشه ام و ایمانم سست تر از همیشه...
تکانم می دهی!
دعا می کنم با همان بی وزنی تکرار شدنی ام!
دیگر باد نمی وزد...چشمانم را باز می کنم...باران میبارد خیس تر از همیشه!!
تو را در ذره ذره وجودم حس می کنم.لبریز شده ام از تو و تکرار تو آرامم می کند.انگار زیباتر شده ام.تپیدن قلبم را احساس می کنم!
برمی گردم...
انگار عاشق تر از همیشه ام...
خدا هست....
او همانی ست که در تار ترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من !
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه ا ست
اینهمه غصه و غم
اینهمه شادی و شور
میوه ی یک باغند ، همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می گوید : که خدا هست ، خدا هست وچرا غصه ،چرا؟؟!

کمی آنسو تر ایستاده ام مثل همیشه منتظر!
خیلی وقت است.از همان روزی که گفتی عاشق بارانی!
دیر کرده ای! گفته بودی روزهای بارانی لب پنجره می آیی.حالا ساعت هاست کنار پنجره منتظرت ایستاده ام
بدون چتر...
چون تو عاشق بارانی!
سراپا خیس شده ام .صدای خنده ات را می شنوم .
لبخند می زنم...
اشکهایم را نمی بینی .باران صورتم را خیس خیس کرده!
هنوز منتظرم
شاخه های رز در دستانم پژمرد
انگار صدای غریبه ای از پنجره ات می آید.درست می شنوم؟؟
سایه ای غریب می بینم.
نه!!
شاید چشمهای بارانی ام اشتباه می کنند!
تو می گفتی فقط مرا داری....
دیگر نمی توانم منتظر شوم.مثل همیشه سنگ کوچکی به پنجره ات می زنم...لب پنجره نمی آیی...
گلها از دستانم می ریزند...
می روم...
بدون سلام...
بدون خدا حافظی...
تمام طول راه را می دوم...
دیگر نمی خواهمت.انگار سالهاست مرده ای!!...

منو ببخش که مو قع غم و غصه هام به یادت می افتم.منو ببخش وقتی دلم می گیره بزرگی ات به یادم میاد.
چشمای بارونیمو فقط یاد تو آروم می کنه و دل غصه دارمو مهربونی تو...
منو ببخش که وقتی تنها می شم به تو فکر می کنم.وقتی حس می کنم به آخر خط رسیدم.وقتی بودنم برام مسخره به نظر میاد و حس می کنم هیچی نیستم اگه تو منو یادت بره...
منو ببخش اگه تو خنده هام گمت می کنم.اگه گاهی وقتا بد ترین می شم و تو رو یادم می ره.اگه اشتباه می کنم ولی قدرت جبرانشو ندارم و اون وقت تو یه فرصت دوباره بهم می دی اما من چه زود همه چی یادم میره...
منو ببخش اگه خواسته هام زیاده.منو ببخش اگه اونقد بزرگی که تو ذهن کوچیک من جا نمی شی و هر چی اسمتو تکرار می کنم نمی فهممت...
منو ببخش...

من شکست نمی خورم ایمان و دوست داشتن روئین تنم کرده است.
وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم چند وجب در چند وجب تنگ و تاریک مثل گور بریده از جهان و جهانیان دور از عالم زندگان و یادها ونامها نیز از خاطرم گریخته بودند در خالیترین خلوت و مطلق ترین غیبت که هیچ نبود و هیچ نمانده بود باز هم در آن خالی و خلوت محض چیزی داشتم...
در آن غیبت محض حضوری بود در آن بی کسی محض احساس می کردم که چشمی مرا می نگرد می پاید دیده می شوم حس می شوم بودنی در خلوت من حضور دارد.
کسی بی کسی ام را پر می کند و در آن فراموش خانه ی نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت یار تماشا گری دارم که یاد و وجود وحیات و روشنی ام را در رگ هایم تزریق می کند...
حتی گاهی سلامش می کنم
گاهی از او خجالت می کشم
گاهی از او چشم می زنم
مواظب اعمال و رفتار و حرکات و افکار خویشم
گاهی در آن قبر تنهایی خودم را برایش لوس می کنم!!!
از اینکه می بینم از من راضی است از کارم خوشش آمده است به خودم می بالم! کیف می کنم!
خود خواهی ام اشباع می شود .
سر افراز
مغرور
قوی
روشن و خوب!
( دکتر علی شریعتی )
تقدیم به امیر خوبم...

لحظه های بی تو بودن را لمس می کنم.
تنهایی عمیقی خالی دستانم را پر کرده است
تنهای تنها
در جاده ای طولانی و بی مقصد
بدون تو....
پوچ می شوم از نبودنت
نمی توانی باور کنی که چگونه نگاهم از آواز های خوش تهی شده است و چگونه دلم را با ورق پاره های خاطراتت خوش کرده ام...
تنها هستم می شنوی؟
تنها...
به اندازه ی تمام لحظه های نبودنت
به وسعتی دست نیافتنی.
تهی شده ام از قصه های تب آلود چشمانت!
نفسهای بی خودانه ام بی تو از تپش افتاده اند!
مرا بیاغاز...
از باریکه های خیالم عبور کن...
از تمام نداشته هایم بگذر...
جایی میان تپش های ممتد خیالم خود را می یابی!
من از هجوم نفسهایت به دوباره می رسم...
ای اتفاق خوب: تمام تپش هایم از آن تو باد!
تمام تپش هایم!!!