
دلگیر دلگیرم خسته تر از همیشه درمانده تر از هنوز !
دیوارهای ممتد روبرویم مرا از رفتن باز می دارند.چشم های خسته ام تاب دیدن ندارند و پاهایم خیلی وقت است که جاده را نمی شناسد.
می خواهم بمیرم شاید مرگ بارها قشنگ تر از زیبا ترین لذت دنیا باشد.می خواهم مرگ ر با تمام وجودم حس کنم.می خواهم تکرار شوم در دنیایی دیگر با مردمانی مهربانتر با خدایی نزدیک تر از همیشه!!
دستهای سردم را رها نکن...من بی معنا تر از همیشه ام.تکیده تر و شکسته ترم.شبیه دلم دلی که همچنان می تپد...بی دلیل...
خیالم درگیر توست و تو درگیر دنیای دیگری.دنیایی بدون غزل های خنده دارم که با دستهای بی روحم برایت نوشته بودم.دلم برایت می نوشت و دستهایم بی دلیل روی کاغذ می لغزید و از هجوم خیالت دستهام ناتوان تر می شدند...
اما اکنون دیگر دیر است.خیلی دیر...
من نزدیک پرتگاهم.من بر بالای عمیق ترین دره ایستاده ام...دستهایم را به باد سپرده ام...
چشمانم بسته است
از خودم رها شده ام
خالی خالی ام
فقط حسی عمیق ذهنم را پر وخالی می کند...
انگار کسی فریاد می زند: پرواز کن...
اشکهایم سرازیر است.زیر پاهایم می لغزد...بی وزن تر از همیشه ام و ایمانم سست تر از همیشه...
تکانم می دهی!
دعا می کنم با همان بی وزنی تکرار شدنی ام!
دیگر باد نمی وزد...چشمانم را باز می کنم...باران میبارد خیس تر از همیشه!!
تو را در ذره ذره وجودم حس می کنم.لبریز شده ام از تو و تکرار تو آرامم می کند.انگار زیباتر شده ام.تپیدن قلبم را احساس می کنم!
برمی گردم...
انگار عاشق تر از همیشه ام...
خدا هست....
او همانی ست که در تار ترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من !
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه ا ست
اینهمه غصه و غم
اینهمه شادی و شور
میوه ی یک باغند ، همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می گوید : که خدا هست ، خدا هست وچرا غصه ،چرا؟؟!

کمی آنسو تر ایستاده ام مثل همیشه منتظر!
خیلی وقت است.از همان روزی که گفتی عاشق بارانی!
دیر کرده ای! گفته بودی روزهای بارانی لب پنجره می آیی.حالا ساعت هاست کنار پنجره منتظرت ایستاده ام
بدون چتر...
چون تو عاشق بارانی!
سراپا خیس شده ام .صدای خنده ات را می شنوم .
لبخند می زنم...
اشکهایم را نمی بینی .باران صورتم را خیس خیس کرده!
هنوز منتظرم
شاخه های رز در دستانم پژمرد
انگار صدای غریبه ای از پنجره ات می آید.درست می شنوم؟؟
سایه ای غریب می بینم.
نه!!
شاید چشمهای بارانی ام اشتباه می کنند!
تو می گفتی فقط مرا داری....
دیگر نمی توانم منتظر شوم.مثل همیشه سنگ کوچکی به پنجره ات می زنم...لب پنجره نمی آیی...
گلها از دستانم می ریزند...
می روم...
بدون سلام...
بدون خدا حافظی...
تمام طول راه را می دوم...
دیگر نمی خواهمت.انگار سالهاست مرده ای!!...

منو ببخش که مو قع غم و غصه هام به یادت می افتم.منو ببخش وقتی دلم می گیره بزرگی ات به یادم میاد.
چشمای بارونیمو فقط یاد تو آروم می کنه و دل غصه دارمو مهربونی تو...
منو ببخش که وقتی تنها می شم به تو فکر می کنم.وقتی حس می کنم به آخر خط رسیدم.وقتی بودنم برام مسخره به نظر میاد و حس می کنم هیچی نیستم اگه تو منو یادت بره...
منو ببخش اگه تو خنده هام گمت می کنم.اگه گاهی وقتا بد ترین می شم و تو رو یادم می ره.اگه اشتباه می کنم ولی قدرت جبرانشو ندارم و اون وقت تو یه فرصت دوباره بهم می دی اما من چه زود همه چی یادم میره...
منو ببخش اگه خواسته هام زیاده.منو ببخش اگه اونقد بزرگی که تو ذهن کوچیک من جا نمی شی و هر چی اسمتو تکرار می کنم نمی فهممت...
منو ببخش...

من شکست نمی خورم ایمان و دوست داشتن روئین تنم کرده است.
وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم چند وجب در چند وجب تنگ و تاریک مثل گور بریده از جهان و جهانیان دور از عالم زندگان و یادها ونامها نیز از خاطرم گریخته بودند در خالیترین خلوت و مطلق ترین غیبت که هیچ نبود و هیچ نمانده بود باز هم در آن خالی و خلوت محض چیزی داشتم...
در آن غیبت محض حضوری بود در آن بی کسی محض احساس می کردم که چشمی مرا می نگرد می پاید دیده می شوم حس می شوم بودنی در خلوت من حضور دارد.
کسی بی کسی ام را پر می کند و در آن فراموش خانه ی نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت یار تماشا گری دارم که یاد و وجود وحیات و روشنی ام را در رگ هایم تزریق می کند...
حتی گاهی سلامش می کنم
گاهی از او خجالت می کشم
گاهی از او چشم می زنم
مواظب اعمال و رفتار و حرکات و افکار خویشم
گاهی در آن قبر تنهایی خودم را برایش لوس می کنم!!!
از اینکه می بینم از من راضی است از کارم خوشش آمده است به خودم می بالم! کیف می کنم!
خود خواهی ام اشباع می شود .
سر افراز
مغرور
قوی
روشن و خوب!
( دکتر علی شریعتی )
تقدیم به امیر خوبم...

لحظه های بی تو بودن را لمس می کنم.
تنهایی عمیقی خالی دستانم را پر کرده است
تنهای تنها
در جاده ای طولانی و بی مقصد
بدون تو....
پوچ می شوم از نبودنت
نمی توانی باور کنی که چگونه نگاهم از آواز های خوش تهی شده است و چگونه دلم را با ورق پاره های خاطراتت خوش کرده ام...
تنها هستم می شنوی؟
تنها...
به اندازه ی تمام لحظه های نبودنت
به وسعتی دست نیافتنی.
تهی شده ام از قصه های تب آلود چشمانت!
نفسهای بی خودانه ام بی تو از تپش افتاده اند!
مرا بیاغاز...
از باریکه های خیالم عبور کن...
از تمام نداشته هایم بگذر...
جایی میان تپش های ممتد خیالم خود را می یابی!
من از هجوم نفسهایت به دوباره می رسم...
ای اتفاق خوب: تمام تپش هایم از آن تو باد!
تمام تپش هایم!!!
نامت چه بود؟
-آدم
فرزند؟
-مرا نه پدری نه مادر بنویس اول یتیم عالم خلقت !
محل تولد؟
-بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
-زمین خاک
آن چیست بر گردن نهادی؟
-امانت است
قدت؟
-روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک...
اعضای خانواده؟
-حوای خوب و پاک قابیل خشمناک هابیل زیر خاک...
روز تولدت؟
-در رزو جمعه ای به گمانم که روز عشق!
رنگت؟
-اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
چشمت؟
-رنگی به رنگ بارش باران که ببارد زآسمان.
وزنت؟
-نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین.
جنست؟
-نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا.
شغلت؟
-به کار کشت امیدم به روی خاک.
شاکی تو؟
-خدا...
نام وکیل؟
-آن هم فقط خدا.
جرمت؟
-یک سیب از درخت وسوسه!
تنها همین؟!
-همین!!!
حکمت؟
-تبعید در زمین.
همدست در گناه؟
-حوای آشنا
ترسیده ای؟
-کمی
ز چه؟
-که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده ست؟
-بلی.
که؟
-گاهی فقط خدا.
داری گلایه ای؟
-دیگر گلایه نه ولی....
ولی که چه؟
-حکمی چنین؟! آن هم به یک گناه؟!؟
دل تنگ گشته ای؟
-زیاد...
برای که؟
-تنها فقط خدا.
آورده ای سند؟
-بلی.
چه؟
-دو قطره اشک!
داری تو ضامنی؟
-بلی.
چه کس؟
-تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟
-می خوانمش چنان که اجابت کند دعا...
(مجله ی موفقیت)
تا حالا شده مرگ رو با تموم وجودت لمس کنی در حالیکه زنده ای و دوس داری باشی؟
تا حالا شده حسرت یه خنده ی بی بهونه رو دلت بمونه ولی اشکات نذارن صداشو بشنوی؟
تا حالا شده حس کنی خدا تو رو یادش رفته؟ حس کنی خدا همه ی غصه هاتو واسه تلافی کارای بدی که کردی فرستاده بعد یه گوشه بشینی و به خدا بگی: چرا من؟؟؟؟؟؟
تا حالا شده حس کنی یه موجود اضافی و مسخره هستی که به درد هیچی نمی خوری؟
حس کنی هیچ هدفی تو زندگیت نداری حتی یه خیال خوش حتی یه بهونه واسه بودن؟
تا حالا شده تنهایی رو با تمام وجودت لمس کنی و هیشکی رو نداشته باشی که قصه ی غصه هاتو بشنوه و برات سنگ صبور باشه؟
اگه تا حالا اینا رو تجربه کردی یه چیز دیگه هم به تجربه هات اضافه کن:
تو تنها نیستی یکی هست که هر وقت بخوای به حرفات گوش می ده به گریه هات نمی خنده و همیشه باهات مهربونه.یکی هست که تو یه روزی یه جایی یه جوری ته دلت حسش می کنی. یکی که اونقد دوستت داره که وقتی به بن بست می رسی یه راه تازه جلوی پات می ذاره و می فهمی غصه هاتو خودت ساختی و اون فقط می خواد تو خودت باشی خود خودت و هیچوقت یادت نره که تو بهترین بنده ای هستی که آفریده............

می گن هر کی تو اسمون یه ستاره داره یه ستاره ی بخت و هر کسی هم سعی می کنه اونی که از همه پر نور تره رو انتخاب کنه چون فکر می کنه اینجوری اونم خوشبخت تر می شه.اما نمی دونم ستاره ی من کجاست؟ هر چی می گردم نمی بینمش.شاید همیشه پشت ابره .شایدم...من ستاره ندارم !!!
می گن هر کی تو زندگیش ته دلش یکی رو دوس داره یکی که همیشه تو رویاهاش بهش فکر می کنه و از اونیکه دوس داره یه شاهزاده می سازه !
ولی من هر چی تو دلم نگاه می کنم کسی رو نمی بینم شاید من هیچوقت عاشق نبودم !!!
می گن هر کسی با هر دینی آخرش یه جایی به خدا می رسه یه جایی دلش می گیره و هیشکی رو پیدا نمی کنه جز اون.یه جایی که با تمام وجودش خدا رو لمس می کنه.
آره من شاید عاشق نباشم شاید تو آسمون یه دونه ستاره هم قلبش واسه من نتپه ولی من همیشه تو دلم خدا رو دارم....

اینجا هیچکس سهراب را نمی شناسد و تمام آواز های خوش در تاریکی سیال حنجره ها رسوب شده اند و عشق تنها عروسکی خنده دار است که به دیوار شوخی آویزان شده و یاسها و اقاقی ها از ترس نباریدن باران هیچوقت سبز نمی شوند.
اینجا آخرین ایستگاه جهنم است اینجا انتهای نبودن است آخر دنیاست و خوبی مردی تنهاست که در انبوه نامردمی ها تنها برای قطره آبی آبرویش را به حراج گذاشته است.
اینجا هیچکس از شعرهای نیما لذت نمی برد و شعرها که تنها گناهشان پاکی معصومانه ی قافیه هاشان است گوشه ی انباری ها زید خروارها خاک گم شده اند........
اینجا کوچه ها خلوتند و تارهای عنکبوت قهرمانانه روی قابهای خالی جشن گرفته اند.هیچکس از تنهایی ماهی کوچک قرمز دل نگران نیست و کاشی های حوض هنوز با همان قلب سنگی شان چهار دبواری ماهی هایند !!
اینجا مهتاب از ترس خورشید به ابرها دل بسته است.آسمان از روزی که آدمها در خیابان هایش جشن نبوغ گرفته اند شلوغ است و پرنده ها بی هیچ دلخوشی بی خودانه در سیاهی سیال فضا بال و پر می زنند وقاصدک های جوان هنوز بی آنکه پیر شوند موهایشان سپید شده است..
اینجا نفس کشیدن یعنی مرگ اینجا مردی و مردانگی مرده است و غیرت واژه ایست که از بهت چشمهای گستاخ خشکش زده است.
اینجا اگر مرد باشی بازنده ای و در آخرین بازی شطرنج دروغ خوب یادم هست که راستی مات شد و بعد از آن هسچ شاعری را ندیدم که لبخند بزند.
خوب یادم هست که کودک هفت ساله ای نقاشی اش را در آرزوی گرفتن ۲۰به گورهای سرد می فروخت !!
اینجا احساسهای گیج در ویرانه های بی سقف آدمها مدفون شده اند...اینجا پر از کابوس است و سکوت ترانه ی همیشگی دیوارهاست و پرستو ها دیگر آشیان خود را در عمق خاک می سازند...
و شیر یادم هست که ترسو شد و تمام موشها بر فراز قلعه هایشان حقارت شیر را به تماشا نشستند و به شوق پیروزی بی منتشان به بی آبرویی شیر ها خندیدند و هیچکس هیچ نگفت و حتی به قانون زمین بر نخورد و حتی جنگل در غم از دست دادن سلطانش مشکی نپوشید و به عزا ننشست....
اینجا لبخند بر لبهای خشک پنجره ماسیده است و شمعدانی از روزی که از باغچه جدا شده به قصر پوشالی گلدان آمده لب به آب نزده است و گوشه ای تنها به باریکه ی آفتابی که به زحمت از پنجره بیرون زده دل خوش کرده است...
و من اینجا هستم میان آدمهایی که خدا را به جای تو شما می خوانند ! آدمهایی که به وصله های ترک خورده ی روسری دختر بچه ای می خندند و آبروی بچه گانه اش را با چشمهای گستاخشان به بازی می گیرند...
و من اینجا هستم و در میان این جهنم محض به دنبال بهشت پاکم آنجا که خورشید بی منت می تابد و ماه با آنهمه زیبایی بی هیچ غروری هر شب از پس ابرها به آدمها سلام می کند...
من به تمام دخترکان تنها قول می دهم که روزی تمام مردم دنیا برایشان عروسک بخرند...
من به تمام عقاب ها قول می دهم که روزی آنها بی هیچ هراسی از آدمها روی کوچکترین قله زندگی کنند و صلابتشان را به دنیا نشان دهند...
من قول می دهم دنیا همانی شود که قبل از اشتباه آدم و حوا بود........
مرا از فردایت کم نکن.مرا به ابدیت بسپار به اینده ات.من در فضای بی طرح خیالت تصویر گمشده ام را جستجو می کنم و در هیاهوی نفسهایت شاعرانه ترین لحظه هایم را!
برای تنهاترین لحظه هایم بهانه باش.
من در بی حجم ترین بهانه هایم تماشای دوباره ی چشمانت را می خواهم.من در تنفس شعرهایم دنبال رد پای خیالت می کردم و تو را در خواهش عمیق دستهایم می کاوم.
با چشم هایم صمیمی تر باش و روحم را در نوازش لطیف خنده هایت تنها نگذار.........
با طراوت سادگی ام در امیز و مرا از قصه های دور دست رویاهایت کم نکن.
مرا لبریز کن از حرارت غزل هایت !!
من به ترانه هایت محتاجم.
من به تو محتاجم.
من به تو محتاجم........

صلابت سکوت غم!
نقش وجود من هنوز اسیر تارو پود توست.
قصه ی نا تمام من!
هنوز هم صدای من نشانه ی وجود توست.
ترانه ی رسیدنم!
از تو فقط غزل غزل ترانه می توان نوشت.
لحظه ی عاشق شدنم!
از تو فقط نگاه عاشقانه می توان نوشت.
بمان کنار ماندنم که تو بهانه ی منی
میان این خطوط دل فقط توئی نوشتنی!!

برای آخرین بار بخند !
به اتفاق زنده شدنم ایمان بیاور به دوباره نو شدنم از تو !
من بودنم را در تراکم نفسهایت حس می کنم.وجودم را از لطافت خنده هایت پر کن و برای ماندنم دوباره باش !
ساده بخند ! برای اخرین بار ابنبار به خاطر تمام شادی هایی که به خاطر غرورت مردند.
به خاطر تمام دروغ هایت بخند !!
مرا بنویس با صمیمی ترین فضای خیالت!
مرا بنویس با ابری ترین سکوت پنهانی ات!
مرا بنواز با لحن تنهایی کودکانه ام!
بگذار با خنده های تو تمام شوم.بگذار به اعتماد بودنت با آسوده ترین خیالها مرگ را تجربه کنم!

تو را می بینم از پس خاطرات وهم انگیز خیالم !
چقدر شبیه منی شبیه سایه ام.
تو را می شنوم به وضوح یک صبح.گمانم تو را جایی دیده ام جایی کنار کوچه ی باران همانجا که خیس شدن یک دل داغ می خواهد همانجا که زندگی در کوچه پس کوچه های دوباره پرسه می زند همانجا که تو شبیه بودن می شوی شاید همین نزدیکیها شاید به فاصله ی یک نفس !
تو را می شنوم ای سکوت محض !
تورا می بینم وقتی که خنده های بی بهانه ات مرا به سادگی یک اتفاق دیوانه می کند.
تو را می بینم وقتی که در ویرانه های بی سقف خیالم تکرار می شوی ! وقتی که با سپاه خیالت وجودم را تسخیر می کنی و از پس هزاران کاغذ بی خط شبیه جمله های عاشقانه روی احساسم حک می شوی!
من تورا در تمام خودم احساس می کنم!